|
دهکده هنر
انتشارات و چاپ کتاب-شعر-داستان-نقد و بررسی-معرفی شاعر و نویسنده-مصاحبه-اخبار
| ||
|
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ع
کاش می شد که دراين جاده مسافرباشم رنگ کوچنده ترين ايل عشاير باشم
گاه در خلوت تنهايی خود می خواهم در طواف حرم سبز تو شاعرباشم
نذرکردم که به پابوسی آن گنبد زرد من شبی سوی خراسان توزائر باشم
کوچه در کوچه به دنبال توسرگردانم کاش در کوچه ی چشمان توعابرباشم
جرعه در جرعه غزل های تورا نوشیدم تا دراین انجمن شعرتوحاظرباشم
آخرین بیت غزل راکه نوشتم با اشک نظری کن توبه من مرغ مهاجرباشم
✅دانیال رحمانیان برچسبها: دانیال رحمانیان, شعر آیینی [ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:35 ] [ روابط عمومی ]
[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 17:12 ] [ روابط عمومی ]
ابزارک div [ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 12:18 ] [ روابط عمومی ]
شهر بی تو پرشده است از کوچه های خالی من هستم و خیابانی پراز تنهایی وچراغی که بعداز رفتنت هیچ گاه سبز نشد
حسین کمالی برچسبها: شعر, حسین کمالی [ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 12:2 ] [ روابط عمومی ]
[ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 8:30 ] [ روابط عمومی ]
تو قشنگ ترین رویای عاشقانههای منی درست مثل رویایی که هر صبح از زیر پلکهایم عاشقانه پر میکشد و شانههایم ساعتها عطر موهای تو را میدهد...
#امید_آذر برچسبها: شعر [ یکشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 22:30 ] [ روابط عمومی ]
شب راچه کنم پدر ندارم خوابی برچسبها: دهکده هنر [ یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ] [ 21:39 ] [ روابط عمومی ]
باران
وصف تمام خاطرات نهفته ایست
که ذهنم را
همچون عقربه های ساعت
می چرخاند...
شاعر:زینب رضائی اصل
(شاعر،ویراستار،مترجم،گرآورنده و سرپرست نویسندگان،مدیر روابط عمومی و امور مشتریان انتشارات) برچسبها: شعر, باران, زینب رضائی اصل [ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:10 ] [ روابط عمومی ]
زمان دلتنگی ام را
با ابر زمزمه کردم؛
چنان غرشی کرد که
چشمان آسمان نیلگون،
خونین شد...
شاعر:زینب رضائی اصل [ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:9 ] [ روابط عمومی ]
قطره های باران
همچون دانه های مروارید
بر چتر تنهایی ام سرسره بازی می کند...
شعری از زینب رضائی اصل در کتاب مشترک "نجوای دل"با گردآوری زینب رضائی اصل برچسبها: زینب رضائی اصل, شاعر [ جمعه نوزدهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:7 ] [ روابط عمومی ]
شعراول:
از کهکشان نگاهم
و بیکران عشق
شب تاسوعا
دستان ابوالفضل را
در اعماق وجودم حس میکنم..
___________________
شعر دوم:
تاسوعا
همچون کهکشان بیکرانیست
که وجود
هر انسانی را متاثر می کند...
____________________
شعرسوم:
دلم در بیکرانه های کهکشان تاسوعا غمی سهمگین را به دوش می کِشد...
__________________
شعرچهارم:
تاسوعا
تداعی خونین دشت کربلاست
ابوالفضل ام
دل من همیشه
نینواست
شاعر:
زینب رضائی اصل [ سه شنبه نهم تیر ۱۴۰۵ ] [ 14:52 ] [ روابط عمومی ]
موهایت را که میبافی برچسبها: دانیال رحمانیان, وبلاگ, دهکده هنر [ جمعه دهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:1 ] [ روابط عمومی ]
تو ترانه قشنگی که دلم تو رو سروده تو همون حس عجیبی قلبمو ازم ربوده
تو همون بهار عمری تو که باشی غم ندارم اینهمه ازت میخونم بمون و تنها نذارم
قلب و روح و جسم و جونم همه از چشات میخونه تو نباشی مگه میشه قلبم آروم نمیمونه
میمیرم برات عزیزم دل من آروم نداره وقتی نیستی درد و غصه بارونه واسم می باره
عشق من بمون کنارم وقتی هستی زنده هستم میمیرم یه لحظه دور شی تو بمون همیشه پیشم
#عاطفه خاکسار [ پنجشنبه نهم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:55 ] [ روابط عمومی ]
کوله پشتی ات را
به پنجره ی اتاقم آویزان کرده ام
قُمری های بی لانه
صاحب خانه شدند
(دانیال رحمانیان) برچسبها: شعر, شاعر, دانیال رحمانیان, وبلاگ دهکده هنر [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:47 ] [ روابط عمومی ]
امشب به حال زار خودم گریه می کنم
با ناله ی سه تار خودم گریه می کنم
مانند گرد باد پریشان وبی قرار
همواره در مدار خودم گریه می کنم
هرشب کنار آینه ها ضجه می زنم
ازبخت و روز گار خودم گریه می کنم
مانند مادری که به داغی نشسته است
چون شمع بر مزار خودم گریه می کنم
در لابه لای خش خش پاییز ، بی صدا
بر فصل بی بهار خودم گریه می کنم
(دانیال رحمانیان) برچسبها: شعر, دانیال رحمانیان, وبلاگ دهکده هنر [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:45 ] [ روابط عمومی ]
خانه ام
بوی تنهایی می دهد
نام تو را
در گلدان اتاقم می کارم
(دانیال رحمانیان) برچسبها: شعری از دانیال رحمانیان, وبلاگ دهکده هنر [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:41 ] [ روابط عمومی ]
کنار رودخانه که می روی
دلواپس می شوم
تصویر زیبایت را
آب با خود ببرد
#دانیال رحمانیان [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:40 ] [ روابط عمومی ]
بین رفتن و ماندن ایستاده ام روحم را می بلعند این سراب های پیر باران، آنسوی پنجره دست تکان می دهد
(دانیال رحمانیان) [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:38 ] [ روابط عمومی ]
دست به دستِ خاطره ماند و به حالا نرسید
یڪه سوار اسب عشق به چشم شهلا نرسید
دوباره این سڪوت تلخ رفت ڪنار پنجره
ببین ڪه اشڪ چشم هم به موج دریا نرسید
رفت درون خاطره بست ڪمر به قتل عشق
چرا صداے قلب من به گوش لیلا نرسید
قلم به شوق شعر هم دوباره سر نمی زند
دوباره دست سرد عشق به اوج گرما نرسید
غزل بخوان ترانه را ڪه بغض مانده در گلو
بخوان ڪه شعر آخرم به بیت زیبا نرسید
بیا ببین ڪه خاطرت ز یادِ من نمی رود
شمیم عطر بودنت به جشن شب ها نرسید
دوباره یڪ شب سیاه دوباره قاب عڪس تو
ببین ڪه عمرِ خسته ام به صبح فردا نرسید !!
#عباس_عظیم_زاده
#غزل۹۹/۱/۱۳ [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:26 ] [ روابط عمومی ]
.
برخاسته ام با رقص نور چشمانت، بر تاب مژگانم! نوازش انگشت هایت بر موهایم تنفّس بوسه هایت بر لبانم! زیباست طلوع آفتاب در دستانی، که تو را به آغوش کشیده است چه زیبا صبحم را به خیر کرده ای ...
#عرفان_یزدانی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:25 ] [ روابط عمومی ]
وسعت عشق را باید بوسید مثل شعر مثل دریا مثل واژهای پُر تبسم مثل لحظه ی پرواز با عطر موهایت
#پریناز_ارشد [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:23 ] [ روابط عمومی ]
آرام باش عزیز من، آرام باش حکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم ، چشمهای مان را میبندیم ، همه جا تاریکی است
آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون میآوریم و تلالو آفتاب را میبینیم زیر بوتهطای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود ...
شمس_لنگرودی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:22 ] [ روابط عمومی ]
تو ریختــــی عسل ناب را بـــه کندوها به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها
شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها
تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابلای شب بوها
و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند و پیش هـــم کــــــه نشستند آلبالوها_
تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید صدای خنده ی خلخــالها، النگــــــــوها
و دستهای تو تالاب انزلی شد و ...بعد، رهـــــا شدند در آرامش تنت قــــــــوها
#پانآ_صفایی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:21 ] [ روابط عمومی ]
شب پیراهن مخملی اش را می گستراند ماه به وعدهگاهش با ستارگان خوانده می شود و من چون پروانه ای در خلسه ی رهایی از پیله سرمست از عطر حضورت رد پایت را دنبال می کنم در کهکشانی از خاطرات...
#آناا_کیاجمالی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 23:20 ] [ روابط عمومی ]
گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر گفتم آری، خود نمیدانی که زیبایی چقدر! در میان دوستداران تا غریبم دید گفت: دورهگرد آشنا! دور و بر مایی چقدر! ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت دل نمیبندی ولی محبوب دلهایی چقدر آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال بیش از این طاقت ندارم، دیر میآیی چقدر #سجاد_سامانی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 16:1 ] [ روابط عمومی ]
بیا یک شب ببین حال و هوایم تو می فهمی فقط ناگفته هایم برایت بس دوبیتی گفتم از درد ولی تو بی وفا کردی رهایم
شاعر:خانمیرزا قاسمی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:58 ] [ روابط عمومی ]
شکارت شد دلم از روز اول شدی تو قاتلم از روز اول چو طوفان آمدی یکباره با خشم زدی بر ساحلم از روز اول
شاعر:خانمیرزا قاسمی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:57 ] [ روابط عمومی ]
شکارت شد دلم از روز اول شدی تو قاتلم از روز اول چو طوفان آمدی یکباره با خشم زدی بر ساحلم از روز اول
شاعر:خانمیرزا قاسمی [ چهارشنبه هشتم بهمن ۱۴۰۴ ] [ 15:55 ] [ روابط عمومی ]
دلواپــس سرمـا نبـاش اینجــا ازهیــزم دل آتشی برایت روشن ڪردهام...
مینــا_آقـــازاده [ پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 12:13 ] [ روابط عمومی ]
گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر گفتم آری، خود نمیدانی که زیبایی چقدر! در میان دوستداران تا غریبم دید گفت: دورهگرد آشنا! دور و بر مایی چقدر! ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت دل نمیبندی ولی محبوب دلهایی چقدر آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال بیش از این طاقت ندارم، دیر میآیی چقدر #سجاد_سامانی [ پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ ] [ 12:12 ] [ روابط عمومی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||